مسعود بهنود
گفتند مردی به سراغ بدهکار خود رفت که چند سالی بود قرض گرفته بود و پس نمی داد، به هیچ اشاره و پیامی وقعی نمی نهاد. نرسیده
گفت برادر آمده ام به من بگوئی که ایا اصلا قصد داری طلب مرا بدهی یا نه. بدهکار طلبکارانه پرسید حالا این ده دینار این همه مرافعه دارد. مرد بستانکار پاسخ داد ده نیست و صد دینارست و مرافعه ای هم نیست سئوالی کردم. مرد گفت ای عجب مگر آن سال وبائی هفت دینار به جای تو برای خیریه ندادم. حتما یادت هست که آن سال در عروسی پسرکدخدا هم ده دیناری به تو دادم دم قهوه خانه .