‎ حنیف مزروعی اين مسئله‎‎يكي دو روز است كه فكرم را سخت به خود مشغول كرده و كمي تا قسمتي هم‎ ‎باعث عذاب روحي ام شده‎:‎چند روز قبل صبح زود كه براي عزيمت به محل كارم داشتم ميرفتم در يكي از ميادين‎ ‎پر تردد شهر براي خريد به ‏مغازه نان فانتزي فروشي رفتم، هنگام ورودم خانمي چادري در‎ ‎مغازه در حال صحبت با صداي بلند با مغازه دار بود و ‏من از آنجايي كه عجله داشتم‎ ‎سريعا رفتم سراغ كالايي كه ميخواستم، از ميان صحبتهاي فروشنده و زن متوجه شدم كه‎ ‎زن براي گرفتن نان به آنجا آمده بود اما چون پولي نداشت ميخواست شناسنامهاش را در‎ ‎قبال دو سه ناني كه گرفته گرو ‏بگذارد و فروشنده هم غر غر ميكرد كه مگر من ميتوانم‎ ‎با شناسنامه تو چه كنم و‎ ...